رضا قليخان هدايت

1548

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نبودم زر به شاه اندر زدم جنگ * بدان خدمت كه وحيش بد معادل به هيچش برنسنجيد اى دريغا * نبود آن گفته‌ها چون هزل باطل كنون زى كعبهء دستور پويم * مناى علم و ميقات فضائل بگفت اى در هوسناكى تو كاوخ * بگفت اى در وفادارى تو كاهل گفتم دل ز من كندى بدين راه * ز مخدومت چسان برداشتى دل بگفتم آنكه گفتا ، كهف امت * كه خصمش همچو نامش باد بسمل نجوم ملك را برجيس ساعد * فنون علم را ادريس كامل نه تندى حزم او را در عناصر * نه سستى عزم او را در مفاصل صرير كلك او دين را به آيد * از آن تكبير كش غازيست قايل الا يا عرش را صدر تو حاوى * الا يا چرخ را قدر تو شامل با مهرت مقتدا شهد مصفى * ز كينت منزوى زهر هلاهل بود ناموس اكبر نظمت آرى * كه از عرش ضميرت گشته نازل بتانى آذر طبعت تراشد * كه چون ايمان همه پاك از رذايل اگرچه بت گشاده‌روى خوش‌تر * ولى از چشم بدشان پرده‌دل فرى زان پيكر بىرأى و دانش * كز آن دانش درافزايد به عاقل يكى كشتى است درياى كفت را * به گوهرهاى معنى گشته حامل به رجم ديو جهل آمد شهابى * كه بينم آسمانش را انامل كسى جبريل در زنجير ديده * از آن جبريل معنى را سلاسل مگر از زنگبار آمد كه دارد * ز زنگى بچگان در پى قوافل بكشتم تخمى و از شرم مدحت * خوى افشانم به رخ چون ابر هاطل همى با فضلت اندر پرده گويم * الا يا دستگير مرد جاهل و له ايضا چو تافت تهمتن مهر روى از ميدان * سپنديار فلك ديده‌ها نمود عيان تو گفتى از پس رزمش چنان نمود كه هست * تمام عرصهء آن رزمگه پر از پيكان